نگاهی گذرا بر آنچه که در دانشگاه ها می گذرد
به عنوان یک دانشجوی که ۶ سال برای تمام کردن کارشناسی خود گذران وقت کرده (و هنوز در موقع نگارش این متن به آن نایل نیامده!) و هیچگاه دستاورد شگرف و درخور توجهی در نمره نداشته است شاید بتوان متن حاضر را توجیهی بر تنبلی و نادانی او دانست و شاید اگر شما مانند من نمرات ضعیفی داشته باشید آن را حقیقت بینگارید! من نه قصد دارم از کسی به غیر از خود نقد کنم و نه قصد دارم که نسخه رهایی بخشی برای جامعه علمی بپیچم بلکه من الان و در دوران فراقت می خواهم تاریخی در حد چند سطر از آنچه که بر من گذشته و آنچه که اکنون فکر می کنم، بنویسم.
نُخُست آنکه من من در سال های دبیرستان و پیش دانشگاهی نمراتم ۱۷-۱۸ بوده و حال آنکه در دانشگاه به ۱۳-۱۴ تغییر کرده است. نکته جالب آن است که من همواره از کنکور متنفر بوده و هستم و نتیجه آن این است که هیچگاه تستی درس نخوانده ام؛ اما نمراتم و عملکردم در دبیرستان بهتر از دانشگاه به نظر می رسد.
من همواره دانشگاه را به عنوان نهادی که هیچ برنامه و تدبیری برای هیچ کس و حتی خودش ندارد شناخته ام و از این جهت همواره مورد نکوهش من بوده، اما امروز با نگاهی کمی بالاتر (به معنایی مدیریتی) می بینم اشتباه از من بوده است و دانشگاه مقصر اصلی این بازی نیست. مقصر اصلی من و قلمم بودیم که به جای فکر به آینده و حل مشکلات پیش رو قلم را به حل مسائل گذشته و حل شده گماشتیم! ننوشتیم و نخواندیم آنچه برای آینده لازم است. اگر بخواهم دقیقتر بنویسم شاید ضرب المثل «چو فردا شود فکر فردا کنیم» نمایانگر همین حقیقت باشد. ما آینده را آمدنی و نه شدنی پنداشتیم.
به نظر من بذر تفکر «آینده آمدنی» در فکر من و امثال من (که ریشه دوانده) برای ترسی است که فکر مشکلات فردا ما را به خود مشغول می کند! ما از مشکلات فردایمان می ترسیم و نمی توانیم بدون «کورشدگی» به آن فکر کنیم. چند نفر از خوانندگان می توانند به فوت پدر و مادر خود فکر کنند بدون آنکه ناراحت شوند و برای فردای بدون آن ها تصمیم گیری کند؟ یا اگر مادر و پدر شما در قید حیات نیستند به عزیزان خود فکر کنید که در تصادفی مرده اند؟ مگر نمی تواند یکی ار ده ها هزار نفری که در تصادفات کشته و مجروح می شوند عزیزان شما باشند؟ (پس چرا درست رانندگی نمی کنیم و آن را شوخی گرفته ایم؟) حال همه به صورت پیشینی (A priori) میدانیم که می میریم و آن را شوخی گرفته ایم! امروز از خود می پرسم که چرا زودتر به فکر استقلال نیفتادم تا در این دریای طوفانی به قایق پدر و مادر خود تکیه نکنم که عرصه برای آنها نیز تنگ است! چرا چشم امید به خود نبود و همواره منتظر تغییری در دانشگاه و جامعه بودم. شاید گمان کنید چقدر دنیای سیاهی است که خود را تنها بپندارید! اما این حقیقت [تلخی] است که انسان اُمانیستی (Humanism) با آن مواجه است.
چرا چنین متن مفصلی نگاشته شد؟ به نظر من تقلب یکی از وجهه های این شوخی [و عدم مواجه شدن با مشکلات] دسته جمعی است. من، جامعه علمی ایران و کشورهایی که توسعه نیافته اند را در مقام ضعف می بینم و چون این موضع را درک کرده اند ولی با آن مواجه نمی شوند به دنبال طنابی در کنار خودشان هستند تا با چنگ زدن به آن در چاه ترس خود نیفتند! نمونه های آن می تواند: ایجاد انتظار بی جا در مردم، قصور مردم در همکاری، ایجاد تناقض در درون خود، و از همه مهمتر صلب آرامش از همگان است [۱]. حال چرا باید چنین کنند و به راه حلی بس سست تر روی آورند؟ طنابی که کسی بافته و دیگری در چاه انداخته! ما دچار «سردرگمی» و «گم شدگی» تاریخی شدیم.
[۱]: منظور من دانشگاه به عنوان یک کل است که در درونش چنین اتفاقاتی دارد و منظورم این نیست که فقط گروهی در قدرت و گروهی در ضعف هستند. بگذارید روشن تر بگویم اگر گمان کنید که استاد در قدرت است خیالی بس خام است زیرا چیزی برای انسان بدتر از این وجود ندارد که مسئله ای را که می توان جلویش گفت پشت سرش با هزاران آب و تاب بیشتر گفته شود. شما را نمی دانم اما من هزار بار هم درسی را بیفتم اما حرفی پشتم نباشد خیلی بهتر است و قطعا استادها هم این را می دانند اما چون این چرخه باخت-باخت است نمی توانند فضا را باز کنند.