Skip to main content

اندر ترغیب درس خواندن

وب گردی و خاطرات کهنه شده باهم ارتباط تنگاتنگی دارد. شاید پیدا کردن وقایع شما را یاد گذشته ای نه چندان دور بیندازد و اینکه یکهو به فکری بروید که در آمدن از آن خیلی مشکل باشد. امروز دوباره یکی از همین حالات به من دست داد و گفتم شاید بد نباشد با خوانندگان هم در میان بگذارم. آنچه که امروز در اخبار دیدم در مورد قشری بود که شاید جنجال زیادی در بحث های فلسفه سیاست و اقتصاد داشته باشد، قشر کارگر! من در مورد فلسفه چپ و راست قصد ندارم بنویسم بلکه قصد دارم صرفا در مورد یک مشکل که گریبانگیر من بود بنویسم. این مشکل (که نمی توانم ادعا کنم همه گیر هم بوده) از این قرار بود که اطرافیانم برای ترغیب [البته تهدید] من به درس استفاده می کردن و آن نشان دادن من در لباس کارگران و رفتگران بود! همواره از خاطرم نمی رود که درس خواندن با رفتگر نشدن و بالعکس اجین شده بود. این روش ساده ولی نسنجیده برای توجیه درس کاملا کارآمد بود و یک کودک چند ساله از خیلی از حاشیه هایش برای ترس ایجاد شده می گذشت، درحالی که مقتضی سن او بود. شاید شما در جایی بزرگ شده باشید که چنین روشی را برای تربیت شما در نظر نگرفته باشند، اما خواندن این متن می تواند به شما کمک کند تا بازی گوشی های کودکتان را با حوصله طی کنید و راه حل های کوتاه ولی مضرر را انتخاب نکنید.
اولین چیزی که همواره در کودکی به ذهنم می‌آمد این بود که مگر کارگران چه ایرادی دارند و چرا نشان دادن آنان باید درس عبرت برای من باشد. این سؤال طولی نکشید که پاسخ داده شد و جواب آن زحمت زیادی بود که برای انجام کار در قبال دریافت پول بود و همچنین که قواره کار آن‌ها که در جامعه جالب نمی نماید. این ترس باعث شد که در قدم اول احساس کنم پس جایی هست که با زحمت کمتر آدم بتواند شکمش را سیر کند و همچنین آدم‌هایی از روز اول لایق مقام های خاص بودند و تلاش آنان برای پرورش بی‌فایده است و من مستثنی هستم (زیرا تنها برای رفتگر نشدنم یک شرط وجود داشت و آن درس خواندن بود!). امروز که بزرگ‌تر شدم می‌فهمم این هم سرابی بیش نیست. اینکه ما عده‌ای را احمق بپنداریم و فرض کنیم برنامه‌ای برای زندگشان نداشتند و خود به خود به این مقام نایل آمدند انحطاطی بسیار بزرگ و بسیار دردناک برای جامعه است. از آنجا که احساس می‌کنم این حس به صورت خفیف تر نیز در میان دانشجویان رواج دارد ناراحت هستم و این شد که دست به قلم شدم.
اگر کمی از احوالات جامعه آمریکا (به عنوان جامعه توسعه یافته) سر در بیاوریم خیلی راحت می‌توان دریافت که درس خواندن قیف برعکس نیست و آدم‌هایی که وارد دانشگاه می‌شوند راه طول و درازی در پیش دارند تا به درآمدی برسند؛ شاید حتی بتوان گفت اصلاً راهی را طی نکرده اند!
ما در ایران رو به انحطاط در اخلاق هستیم و اخبار آن از این سو و آن سو به گوش‌های تیز می رسد. ترسی که در ما درباره بعضی شغل‌ها ایجاد شده نه تنها باعث تغییر افکار ما درباره آن شغل شده بلکه حتی تعریف ما از مفهومی به نام «کار» را هم تحت شعاع قرار داده. جوانان دانش آموز و حتی دانشجویان را به دنبال سرابی فرستادیم زیرا آب واقعی را فاسد و پست جلوه دادیم. روی خطاب من فقط کارگران نیستند بلکه تمامی شقل هایی که نیاز به کار به صورت فیزیکی دارند را طاقت فرسا و پایین جلوه دادیم.
ما در کتاب‌ها چیزهای زیادی می‌خوانیم (اگر بخوانیم!) اما تجربه ما بسیار کم است. جدای از مشکلات فنی (علم آموزش) که دانشگاه با آن دست به گریبان است، دانشجویان پا را هم فراتر گذاشتند و احساس کردن قبول شدن در دانشگاه حق سلطه برایشان ایجاد کرده. من خود بارها با کارگران دانشگاه برخورد مستقیم داشتم و نظرشان را در مورد دانشجویان پرسیدم. نظر آن‌ها در مورد برخورد دانشجویان مثبت نیست[۱].
مدرسه‌ها هم به جز حجم مطالب، شرایطشان تفاوت چندانی ندارد. اگر روزی از خود پرسید که چرا به مدرسه آمدید، جواب‌های جالبی از خود می شنوید! (می توانید امتحان کنید!) من شروع مدرسه رفتنم با یک تهدید بود اما ماندنش نه. هر چقدر زمان گذشت من بیشتر با کتاب و کتابت آشنایی پیدا کردم و همواره دلم می‌خواسته درباره موضوعات مختلف کتاب بنویسم و بخوانم.اما سرگذشت هر کس می‌تواند ماجرایی تازه و کتابی طویل باشد.

راه کارها: 

ترس اولین قدم برای انحطاط است. هیچ چیز بدتر نخواهد شد مگر بترسید که بدتر شود. از همان لحظه که ترسیدید شرایط بدتر شدن برای شما فراهم شده و به گرداب آن افتاده اید. 
ترساندن دیگران مانند حل دادن آن‌ها به گرداب است. شاید شنا کردن بلد نباشند و نتوانند خود را نجات دهند. پس کسی را نترسانید. 
زندگی به هیچ چیز بستگی ندارد مگر شما وابسته‌اش کنید. 
به دنبال رفاه باشید تا جایی که آرامشتان به هم نخورد. رفاه لازم است برای آرامش، فقر انسان را آزرده می‌کند و آرامشش را می گیرد. اما باید احتیاط کرد که زندگی خود را وقف رفاه نکنید. 
مدرسه‌ها رفاه را به قیمت آرامش عرضه می‌کنند در حالی که می‌تواند اینگونه نباشد. آموزشی خوب است که با لذت همراه باشد. ما بیش از رفاه به آرامش نیاز داریم. 
اگر شما از آینده فرزند خود می‌ترسید اطمینان داشته باشید که با ترساندن او، هیچ ارمغانی نخواهد داشت. مشکل ترک تحصیلی را باید به گونه‌ای دیگر حل کرد. بهترین راه این است که کارها را برای او معرفی کنید تا خود انتخاب کند. و یا خو شروع به تدریس مباحث به او بکنید.مدرسه‌ها و دانشگاه‌های ما محیط زیبایی ندارند. 
ساخت آینده مانند دیگر ساخت ها (خانه، بدن، کشور و …) نیاز به برنامه دارد. بی برنامگی خود را گردن دیگران نیندازید. هر کس قصه خود را دارد و چه بسا ماجرایش برای شما شنیدنی باشد. 
آدم‌ها زنده تابلویی نیستند که بخواهید غرورشان برای چیز کوچکی مثل مدرسه بشکنید. در اینترنت بگردید و مثال‌های دیگری پیدا کنید. 

نمی‌دانم چگونه به انتها خواهیم رسید اما انقدر می‌فهمم که تغییر قابل انجام است و امیدوار به سوی آینده‌ای تاریک که شاید روزنه های نوری در آن پدیدار گردد. امیدوار به اتاقی که شاید چراغش نسوخته و امیدوار به جامعه‌ای که شاید درخت اخلاق آن نخشکیده باشد.

[۱]: البته باید توجه داشت که در آن‌ها نیز مفهومی به نام از زیر کار در رفتن وجود دارد و نمی‌توان کاملاً یک‌طرفه برخورد کرد اما نکته سخن من این است که ما در دانشگاهایمان حتی موفق نشدیم رابطه دوستانه ای بین خودمان ایجاد کنیم و با دلی خوش برای هم کار کنیم حال چگونه می‌توان چنین مدلی را می‌توان برای جامعه تعمیم داد. در آخرین حرکتی که از هم دانشگاهی هایم یادم می‌آید پرت کردن زباله به سمت سطل بود که از قضا امتیاز هم نگرفت و من مجور شدم توپ را برایش جمع کنم. برای همین من به راستی تردید دارم که چگونه این دانشگاه می‌تواند نسخه رهایی بخش برای جامعه طراحی کند؟