Skip to main content

خاطرات سفر به ایتالیا! (قسمت اول)

شاید گمان کنید این را نوشتم که کلاس کارم را بالا ببرم و یا تلقی شما چیزی شبیه این باشد! اما اگر این است سخت در اشتباه هستید! این نه برای عشوه است و نه برای مقایسه. حُسنی که این وبلاگ [دست کم الان] دارد این است که خواننده ای ندارد و در خلوت‌گه خود می توانم صادقانه بنویسم و به آن بنگرم
ایتالیا سفر نابهنگام و عجیب بود. کل کارهای رفتنش یک ماهه باید انجام می‌شد. رفتن برای اولین بار به کشور اروپایی کمی هولناک به نظر می‌رسید. البته این هول بعد از نشستن در هواپیما آرام گرفت. سفر من از تهران به ابوظبی و بعد به رُم و سپس به تریست [۱] ایتالیا بود. اقامت من در مرکز تحقیقات فیزیک نظری [۲] و ساختمان مهمان آدریاتیکو [۳] بود. پس از ۱۴ ساعت سفر و رسیدن به فرودگاه تریست باید یک ساعتی با اتوبوس به مرکز می رفتم. بلیط آن ۳.۵€ بود. کمی گران به نظر می رسید! البته بنزین در ایتالیا ارزان شده بود و قیمتش به ۱.۷€ به ازای هر لیتر سقوط کرده بود. سمینار در مورد روش‌های مدیریت پروژه‌های اُپن سورس و همچنین محاسبات با راندمان بالا بود [۴]. هنگام خریدن بلیط از دستگاه خودکار به مشکل خوردم زیرا زبان آن ایتالیایی بود! در آنجا به دنبال کسی گشتم تا مرا راهنمایی کند ولی نیافتم. یک هندی به نام جُوشی نیز کنار من بود و او نیز مانند من قصد رسیدن به مرکز را داشت. ساعت تقریباً ۵ عصر بود و باران نیز کم کم می بارید. با کمی ور رفتن به دستگاه بالاخره عبارت GRIGNANO ظاهر شد. ایستگاهی که باید پیاده می شدیم. من و جُوشی بلیط را خریدیم و سوار شدیم. چند نفر دیگر نیز ملحق شدند و اتوبوس به راه افتاد. کنار دریای مدیترانه می رفت. آخرین باری که به دریا رفته بودم یادم نمی آمد برای همین صحنه‌های مدیترانه برایم زیبا بود. چقدر سریع طی شد! تقریبا هوا تاریک شده بود و ما رسیدیم. به میز پذیرش که رسیدیم اسم‌هایمان آمد و اتاق تخویل شد. من با یک نفر دیگر هم اتاق بودم و اسم او فِرانک مُوتامبو بود. او نیامده بود و من نمی دانستم کِی می آید. وارد اتاق شدم، بسیار بزرگ و دل انگیز و همچنین رو به دریا بود. سمینار از فردا شروع می شد و من باید می خوابیدم.
مانند همه سمینارها یک صبح تا ظهر به معرفی گذشت. بعد معرفی پایتون و همچنین اطلاعات کلی. من همه را می دانستم و گذشت. و روزهای اول مقدماتی چند از علم رایانش بود تا به روزی رسید که سمینار کمی از شکل خودش در آمد و دعوت به پارتی در یک رستوران شدیم! خوب رفتیم تا ببینیم در شراب خانه‌هایشان [۵] چه خبر است! جای شما خالی یک پیتزا هم مهمان اِیوان [۶] بودیم. در آنجا کمی با دوستان به گپ و گفت پرداختم و همچنین کمی از ایران گفتم. البته من تنها از ایران نبودم و حسابی شلوغ بود! یازده نفر از ایران بودیم و تقریبا سیمنار را تصاحب کرده بودیم! از ایران نکات جالبی رد و بدل شد و به من گفتند که ایرانی ها مانند آنچه خودشان می گویند نیستند و گاهی جور دیگری به نظر می رسند. البته گوینده این سخن داشت تمام تلاشش را برای مودبانه گفتن این حرف می کرد [۷]! کمی هم دلگیر از مسائلی بود که به علت حفظ محرمانگی نام قادر به گفتنش نیستم. این روز هم گذشت و در راه برگشت با ساحل و دِیوید برگشتیم و کمی از فلسفه مارکس و همچنین آلمان و برتراند راسل بحث کردیم زیرا او شخص مورد علاقه دیوید بود. و شب یک خواب در اتاق نسبتا شخصی خودم!

[۱]: Trieste
[۲]: ICTP
[۵]: Bar & Restaurant
[۶]: Ivan Girotto مدیریت سمینار را بر عهده داشت و خیلی آدم باحالی بود!
[۷]: گوینده از من درخواست کرد که اسمش را نگویم ولی حرف دلش را بنویسم.