من به رقص باله خیلی علاقه دارم (یا به عبارت بهتر داشتم) دستکم تا وقتی که این فیلم را ندیده بودم.
نام این فیلم Ballet Boys و ساخته سال ۲۰۱۴ است. این فیلم زندگی ۳ پسر هنرمند رقص است که دوران جوانی خود را برای ستاره شدن جنگیدند و تمرین کردند. من به علّت علاقه ژرفم به موسقی کلاسیک به سمت هنر رقص هم کشیده شدم و خیلی هم اخبار و اجراهای مختلف را نگاه میکردم. من بعد از دیدن این فیلم بسیار ناراحت شدم. تمام زیبایی که من در موسیقی کلاسیک به دنبال آن بودم همراه با خود نوازنده بود. خود را در نقش بتهوون میگذاشتم و سعی میکردم با او هم زبان شوم. با فراز و فرود موسیقیاش تکان میخوردم و با کند و تند شدن تمپو و ریتم شادی و سردی را تجربه میکردم. چیزی که در این مستند بسیار مرا ناراحت کرد کشیدن سختیهای بسیار زیاد لوکاس (و البته بقیه) برای دیدهشدن بود. لوکاس که (هماکنون در ROH لندن است) مرا بسیار لرزاند و خط دقیقی بین لذت بردن «من» و «ما» کشید. تمام زیبایی موشیقی برایم «بتهوون بودن» بود؛ در حالی که در اینجا او برای من بالا و پایین میپرید نه برای خودش، نه برای لذت بردن از بدنش و نه برای ابراز حال درونیاش. من حقیقا در جایی که مربی او گفت: «خوشحالی شما آخرین اولوّیت است» بر خود لرزیدم. تمام فرق موزارت این است که حال درونیاش را نمایش میدهد. تمام فرق اشتراس این است که جنگ درونش را با رود دانوب جاری میکند.
البته اشتباه از من بود! من با تعمیم موسیقی دوران باروک و رومانس به رقص باله فکر کردم که این انحنا، کششها و تراوتها برای زیبایی است؛ امّا در او خلوص موسیقیایی وجود ندارد. در او آفرینش ذهن آشفته، شرور و سرسخت نیست. این بدن انحنا را به بردگی میپذیرد و ما نیستیم که چشمان را برده قوس و قزح کنیم. در این رقص، یک صنعت مصنوعی داریم. صنعتی که تمام تلاشش ساخت انسان زیباست و نه آنکه هست.
شاید دیدگاه شما برای هنر کاملا متفاوت باشد. شاید «فریفتن» کارکردش برای شما باشد. من هنر را جسور و رادیکال میدانم. برای من موسیقی دوران رومانس در دوره جنگها رادیکال است زیرا دوست داشتن را تبلیغ میکند. دستکم رقص باله برای من به انتها رسیده است زیرا من «بدن برده شده» نمیخواهم.
